X
تبلیغات
رایتل

سکوتم از رضایت نیست ...دلم اهل شکایت نیست...

قسمت 11: برزخ...

قسمت 11: برزخ....
صدای پسر بچه : آقا..یکی ..آقا تو رو خدا..فقط یکی بخر.....
صدای داد مرد : بچه مگه نمیگم نمیخوام...
پسر بچه جلوی پام خورد زمین.......مردک بیشعور پسر بچه رو حول داد.....
تمامی ادامسهاش ریخت کف پیاده رو....
خود مرد انگار پشیمون شده باشه برگشت سمتش و گفت : هی بهت میگم نمیخوام...ببین...
بچه با بغض شروع کرد ادامسا رو جمع کردن......من خیلی بد به مرد نگاه کردم...
بیچاره خم شد و شروع کرد کمک کردن.......ازش معذرت خواست.....
یکم حسم بهتر شد....منم کمکش کردم.....
مرد 2 تا ادامش از بچه خرید و رفت.......
پسر بچه با نیش تا بناگوش باز......بینیشو بالا کشید و برگشت سمت من : خانوم ادامس....؟
نمیدونم چرا خندم گرفت......این نیم وجبی خوب بلده چطوری گلیمشو از آب بکشه...
یکی خریدم......
صدای پسر بچه : خانوم یکیشو بخوری کل غمای دنیات فراموشت میشه ......
عجب بازار یابی این پسر......خوبه بگم بیاد شرکت برای من کار کنه.......
روزمرگی....کار.....تلاش...خیره میشم به ادمها......همه در حال دویدن...در حال رفتن....برای رسیدن.......رسیدن به چی؟ به کی؟؟؟؟
روز چهارم......هنوز هیچ واکنشی نشون ندادم.....حتی تو شوک و بهتم.....میون گذشته و حال و اینده دارم دست و پا میزنم......
صدای خواهرم : کجایی دختر؟
خودم : تو برزخ.......
میخنده ......میگه : خیلی خوب یکم قدم رنجه کن بیا دم در....اینا رو بگیرررررر
برمیگردم سمتش.......کلی خرید......صندوق عقبو میزنم.....
: تو نری بازار ....بازار میگنده......
میخنده......با هیجان میگه ببین چقدر خوشگله
یک لیوان ماگ گنده رنگی پنگی.......
دلخوشیهای خواهر منو باش......
هر ادمی در برابر مشکلات و سختی یک جور واکنش مشخص داره...اکثریت خانومها با خرید دلشون باز میشه......ولی نوع خرید فرق میکنه....یکی کتاب میخره یکی لباس....یکی مواد غذایی...یکی طلا و جواهر.....یکی ظرف و ظروف....یکی مثل خواهر من عاشق لیوانهای سفالی و سرامیک و عجیب غریبه....از سراسر دنیا...از هر جایی که سفر میکنه.....یک لیوان میخره.....جالب از همشونم استفاده میکنه....
با هیجان میگه : ببین....چه نقاشی ظریفی روش کردن...منحصر به فرد...صنایع دستییییی.....خیلی مفت خریدمش ولییییییی
تو دلم : خدای مننننننننننننننننننننننننننن
صداش : تو هم باید بری خرید....حالتو بهتر میکنه..باور کن بهتر از سیگار.....
خودم: ممنون عزیزم.....چیزی نیاز ندارم.......
صداش : گاو.....
خودم: ممنون.....مااااااااااااااااااااااااا
میخنده......منم میخندم....
صداش : از رو نمیری؟ جان آبجی مطمئنی کمک نمیخوای؟؟؟؟
تو این 4 روز به گمونم این بار هزارمه اینو بهم گفته......
میشینم پشت فرمون.....یک سیگار دیگه.......
صداش : به گمونم داری جدی جدی سیگاری میشی.......یا شدی
خودم : میری خونه یا هنوز کار داری؟
صداش : برو کمال اسماعیل.....میخوام پارچه گان بخرم.....واسه کاورا.....
یک جورایی این چند وقته آژانس خواهرا شدم انگار....از همیشه بیشتر بهم دستور میدن....مرتب منو اینور اونور پاس میدن....مخصوصا تو این روزا همه کارای بیرون شرکت رسما گردن من بوده.....یکم فکر میکنم.....یک پوک عمیق...حس سوزش میکنم سر معدم.....آخرین چیزی که خوردمو یادم نمیاد....اصلا صبحانه خوردم اومدم؟؟؟؟
خانم خوشگله رفته تو پارچه فروشی.....خودمو تو ایینه ماشین نگاه میکنم......کلی ارایش از صورتم میچکه.....وقتایی که خیلی ناراحتم.....خیلی زیاد....ارایشم غلیظ میشه....شاید به خاطر اینکه نمیخوام کسی متوجه درونم بشه.....
صدای تلفنم ....
نگاه به اسمش میکنم..خودشه....
: جانم....
_ سلام عزیزم....خوبی؟ کجایی؟
: جلو پارچه فروشی منتظر آبجی خانم.....شما کجایی؟
_ از سر کار برگشتم خونه.خسته و داغون....نمیایی این هفته تهرون؟؟؟؟
: نه جونم.....هفته دیگه شما که میخوای بیایی..یکم بزار دلامون واسه هم تنگ بشه.....
_ خوبی؟
یک جوری پرسید خوبی.......کلی حرف تو این سوالش بود انگاری.......
: اره خوبم.....
_ هوم....خوب باشه جونم....شب حرف میزنیم.....باشه....
: باشه
_ مراقب خودت باش...بای
: بای

وقتایی که سلام میکنیم....وقتایی که خداحافظی.....یعنی یک چیزی بینمون خراب....یعنی اون حس صمیمیت پر شده از تردید و شک......یعنی بخشی از پازل زندگیمون گم شده......
چقدر دلم میخواست ازش میپرسیدم چرا.....چرا اون عکسا رو تو اینستاش گذاشته.....چرا این مجموعه رو حفظ کرده.....و چرا اینقدر هنوز باهاش صمیمی.....چرا اینقدر هواشو داره......
پوک محکمی میزنم به سیگار......
یاد حرفای پدرم میافتم : سیگار چهره زنو خراب میکنه.....خیلی زود.....خیلیییی
بی فرهنگ و بدون فکر ته سیگارو پرت میکنم تو جدول کنار خیابان.....
خواهر گرامی میادش : وای ببین چی پیدا کردم....جنسش حرف نداره...خیلی شاده نه؟؟؟؟
خودم : کجا برم؟؟؟؟؟
: هومممممم.....بریم کافه رادیو؟؟؟؟؟؟
_ عزیزکمممممممم........این موقع؟؟؟؟؟؟ ..ترافیکه ازونور گیر میافتیما......
: جان من...بریم..بریم....بریم....
عین بچه ها.....کلا خواهر من بچه درون فعالی داره.....میپیچم تو فردوسی.....
صداش تو گوشمه : صبح تلفن کردم به مهندس ..........
همینطور میحرفه.....یک ریز و مداوم....میحرفه..میحرفه......نمیزاره فکر کنم.نمیزاره یک لحظه از خودم باشه.....
خستم......به اندازه دنیایی خستم.....و خواهرم نمیفهمه باید با خودم تنها باشم....همه جا هست این روزا......
یک سیگار دیگه......
کاش هندزفریمو اورده بودم......
کافه رادیو دوست داشتنی....صدای خواهرم. : بیا بریم اونور بشینیم دنج تر.....
همچنان به حرف زدن ادامه میده.....پیش خودم میگه : یعنی فک و زبانش خسته نمیشن؟؟؟؟
حالا رسیده به بررسی اوضای مملکتی و بازار بی ثبات و شرایط بدمون.....
موکاچینو رادیو حرف نداره.....همونو سفارش میدم.....
یک کتاب بر میدارم از بین کتابهای روی میز......شاید خواهرم به خودش بیاد و اروم بگیره.....
ولی او همچنان حرف میزنه.....
یک راه دیگر تخلیه شدنش حرف زدنشه.....بدون توجه به محیط اطراف و ادمهاش.....کلا دختر خودخواهی میشه تو چنین مواقعی......
میز کناری....چند تا خانوم نشستن....از شانس خوشم از دوستای ابجی خانوم بودن...صداش کردن.....سلام و احوالپرسی و اشنایی.....
خواهر جون رفت سر میز اونها.......گفت زودی برمیگرده.......
خودم تنها......
اروم......آخیشششششششششششش
حس کردم یکی زیر نظرم داره....یکم میچرخم....تو محیط نیمه تاریک کافه سخت میبینمش......ولی یک مرد.....خیره .....نمیدونم چرا خجالت کشیدم....برگشتم.....
اصلا چرا من خجالت کشیدم؟؟؟؟؟ مردک عوضی.....هیز بیچشم رو.....
برگشتم و خیره شدم بهش.....از رو رفت و سرشو انداخت زیر.....
آهاننننننننن......این بهتر شد.....صدای خنده دخترها....بحثشون گل انداخته....
کلمو میکنم تو کتاب.....داستان آدم و حوا نوشته محمد محمد علی
عجب قلم جذابی.....
یکی از کنار میزم رد شد..همون آقا....داشت میرفت و لاجرم باید از کنار من رد میشد....برای یک لحظه خم شد و خیلی اروم گفت : خانوم ببخشید....نگاهش کردم و گفتم بله ؟ خودشو معرفی کرد....خودم: چه کمکی از دست من ساختس؟ صدای ارومش: من قصد مزاحمت ندارم....فقط میشه شماره منو داشته باشید؟؟؟؟ شما خیلی نظر منو جلب کردید.....
چی تو وجودم بود اون لحظه؟؟؟؟؟؟
شاید یک شیطان......
شاید یک زن خسته خواهان توجه بیشتر......
جواب منفی ندادم....کارتشو گذاشت و رفت.....
کارتشو نگاه میکنم.... آدم حسابیه.... معمار یک شرکت بزرگ ساختمان سازیه.....
صدای خنده دخترا.....
مگه میشه ندیده باشن....صدای یکی از دوستان خواهر جان : نوش جونت....خوش تیپ بودااااااا.....
کارت تو دستام له میشه......
من چیکار دارم میکنم؟؟؟؟؟؟ چرا بهش نگفتم تو رابطه هستم؟؟؟؟ چرا شمارشو قبول کردم؟؟؟؟ حس هرزگی بهم دست داد....عین یک دختر آشغال.....از یک رابطه تمام شده که هنوز جوهرش خشک نشده بود پریدم وسط رابطه بعدی.....الان هنوز تکلیف اینو مشخص نکردم شماره یکی دیگه رو گرفتم......من دیگه چه موجودیم.....؟؟؟؟؟
به شدت حالم خراب شد.....
باید از اینکه هنوز جذابم....هنوز خوشگلم...و هنوز قدرت دارم از خداوند سپاسگزار باشم.....باید شاد باشم....باید خوشحال باشم....ولی به جاش؟؟؟؟؟ حس کثافت بهم دست داد....چرا این روزا همه حسهای متناقصو باهم دارم تجربه میکنم؟؟؟؟

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

دانلود آهنگ جدید