X
تبلیغات
زولا

سکوتم از رضایت نیست ...دلم اهل شکایت نیست...

قسمت 24 : گاهی خوب .گاهی بد .....

قسمت 24 : گاهی خوب ...گاهی بد
به نظر میرسید دوستی ما دو تا شروع دوباره روابط خانوادگی رو رقم زده......رفت و آمدها دوباره زنده شد.....ولی برای خودمون....هنوز گیج بودیم.....
صدای مادرش : میدونی....اون خیلی پسر مهربونیه...و بسیار حساس...فقط اینا رو نشون نمیده...ظاهرشو همیشه سرد و بیتفاوت نشون میده....گولشو نخور......
میخندم : اوم...نمیدونم..مهربونیش که بله مهربون.....
مادرش: دوستش داری؟
خودم: آآآ ......خوب معلومه...اگر نداشتم که باهاش وارد رابطه نمیشدم.....
مادرش: نه میدونم.....منظورم یک دوست داشتن خیلی عمیق و خاص......
خودم: هوم....بهش نمیخوام فکر کنم.......اونم دلش نمیخواد من زیاد از اندازه درگیرش باشم....هر دوتامون ترجیح میدیم یک دوستی نرمال باشه تا دیوانه کننده
مادرش: بعد از مرال...دیگه هیچ دختریو بهم معرفی نکرد...همش نگران بودم که دیگه نخواد خانواده ای داشته باشه...شاید فکر کنی من عجب مادر خودخواهیم....یا شاید برات از من یک دیو ساخته باشه.....ولی ....من واقعا دلم خوشحال بودنشو میخواد.....اگر بهش سخت میگیرم واسه همینه......
خودم: نه....اون شما رو دوست داره.بهتون احترام میزاره.....
مادرش: اوووووو.......عزیزم......میدونم احساسش به من چیه...همیشه فکر میکنه من به عنوان مادر براش کم کاری کردم........میدونی هیچ وقت رابطمون اونطور که باید پیش نرفت.....کلا پسر سخت و کله شقیه.....نمیشه بهش نفوذ کرد...به عنوان مادرش واقعا برام اینکار سخت بوده.....برعکس برادرش که خیلی منعطف و نرم و روان برخورد میکنه.......
خودم: سخت نگیرید..اینطورا هم نیست......
مادرش : نمیدونی چقدر خیالمو راحت کردی...از اینکه تو دوستشی ....تو رو پیدا کرده...عزیزم..........
بغلم کرد دوباره......این خانواده منو چلوندن...آبلمبو شدم.......
صدای مادرش : وقتی مهاجرت اجباری پیش امد ....شما دو تا فرصت نکردید از هم خداحافظی کنید...تا مدتها گریه میکرد......خیلی زیاد....یکی از عروسکهات جا مونده بود خونه ما...اونو با خودش برداشته بود...شبها با اون میخوابید....بعدش که به نبودت عادت کرد تو خودش فرو رفت.....با هیچ کس دوست نمیشد...کلا منزوی شد...
خودم: خوب براش سخت بوده حتما...
مادرش: بیش از اندازه به تو وابسته بود....وقتی مرال رو پیدا کرد....و ازش خوشش امد.....من و پدرش اصلا مخالفتی نکردیم.....یعنی من یکم گفتم زودو باید رو درسش متمرکز باشه....ولی یهو گفت میخوان ازدواج کنن.....خوب من یک جورایی گفتم که از دنیاش اومد بیرون....خوشحال شدم .....و خودمون همه جوره حمایتشون کردیم......
خودم: خوش به حالشون......شما خیلی خوبید.....
مادرش: نه....اشتباه کردیم..فکر نمیکردم هیچ وقت باهم به بن بست برسن....من مرال رو خیلی دوست دارم...میدونی دختر بسیار شایسته و خوبیه....هنرمند و زیبا و باهوش...از سر پسر من هم زیاد بود....هنوزم که هنوز یادم میافته چطور از هم جدا شدن دلم میگیره....من منتظر این بودم که یک نوه داشته باشم....
یک جورایی خندم گرفت ولی جلوی خودمو گرفتم هیچ واکنشی نشون ندادم
صدای مادرش: میدونی بدترین بخشش چیه؟
خودم: نه.....چیه؟
مادرش: هیچ اختلافی نداشتن....هیچی...نه خیانتی....نه مشکل حادی....نه دعوا.هیچچچچچ......خیلی شیک امدن تو مجلس بزرگان گفتن ما دیگه نمیتونیم ادامه بدیم....هنوز یادم میافته عصبی میشم....هنوزم خیلی باهم خوبن.....2 تا دوست خیلی خوبن......ببینم به تو درباره طلاقش توضیحی نداده؟
خودم: نه....
مادرش : عزیزم...با تو خیلی ندار...من مطمئنم ازش بپرسی برات میگه....
خودم: چرا باید بپرسم....خوب جدا شدن تموم شده رفته...دیگه چه اهمیتی داره دلیلش
مادرش: عزیزم....مهمه....برای من مهمه....اگر مرال دختر خوبی نبود یا ایرادی داشت.....من مشکلی با این قضیه نداشتم...حتی اگر پسر خودم عیب و ایرادی داشت بهشون حق میدادم.....ولی جدا شدن اینطوری...خیلی ناجوره...خیلی...هنوز نمیتونم هضمش کنم....هفته پیش سر زده رفتم آپارتمانش....با مرال نشسته بودن تخته میزدن....اونا هنوز دوستای خوبین با هم........
صورتم داغ شد...حس کردم دارم خفه میشم.....
یکهو مادرش به خودش اومد که چه حرفی زده گفت: وای عزیزم.....نه...خوب اونا دوستای عادین..وای من چه خرفت شدم....این چه حرفی بود من زدم/؟
نگاه مادرش کاملا خونسرد بود....و تظاهر از لحنش میبارید......تو اون لحظه یک موجود بدجنسو دیدم که از عمد میخواست نیششو فرو کنه.....تازه یاد حرف شازده افتادم...
خودم: نه....نه....مهم نیست....این نوشیدنی زیادی داغ بود...زبونم سوخت....وگرنه مرال که از دوستان قدیمیشه....برام گفته که چقدر روزای خوبی باهم داشتن و الان دوستان خوبین.....اوم...مرال هم که دوست پسر خوش هیکلی داره.....پسر خوبیه به نظرم.......دیگه این دوتا میخوان زندگی خودشونو داشته باشن
قیافه مادرش درهم شد انگاری تیرش به سنگ خورده باشه گفت : اوم.....تو دوست پسرشو دیدی؟ به نظر من مرال داره اشتباه میکنه......اون پسر لیاقتشو نداره...ادم چندشش نمیشه بهش نگاه میکنه.......
خودم: ببخشید....میتونم یک سوالی ازتون بپرسم؟
مادرش: بپرس جونم.....
خودم: شما هنوز فکر میکنید این دوتا ممکنه به هم برگردن؟ یا دلتون میخواد برگردن؟
مادرش رنگ به رنگ شد صداش : اوممممم.....نه.....نه....کاش به خواستن من بود.....میدونی عزیزم.....این دوتا هنوز همدیگرو دوست دارن....دیر یا زود میفهمن چه اشتباهی کردن...
یکم سکوت......بلند شد رفت یکم شیرینی اورد و دستشو گذاشت روی لوپم و گفت : تو برام خیلی عزیزی....من ازدواجمو مدیون مادر و پدرت هستم....برای همین اصلا دلم نمیخواد تو اسیبی ببینی .اونم از جانب پسر من....نمیخوام وسط این دوتا بیافتی....اینا اصلا باهم هیچ وقت بحث یا جدلی نداشتن...تو اوج رابطشون جدا شدن اونم به خاطر تنوع...هر هفته باهمن....با هم پیست اسکی میرن.....خرید میرن.....و ظاهرا هر کدام وارد روابط جدیدی شدن......3 ساله مرال با اون پسر غول بیابونی......ادم حالش بد میشه یارو رو میبینه......ولی چطور با داشتن همچین دوستی هنوز ازدواج نکرده؟؟؟؟؟؟؟ چطور میاد خونه پسر من هنوز؟ عزیزممممممممم.......تو یک جورایی دختر منی.....نمیخوام بیخودی وقت خودتو تلف پسر من بکنی....که بعدش به خودت بیایی ببینی این دوتا باهمن.....
نفسم تنگ شد.....حس کردم منو گذاشتن لای دستگاه منگنه....
از خودم میپرسم : چرا این حرفای لعنتیو داره به من میزنه.....؟ هدفش چیه؟ یعنی اینقدر مرال رو دوست داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی هنوز دلش عروس خودشو میخواد؟؟؟؟؟؟؟
به زور جلوی خودمو گرفتم حرفی نزنم.....و مادرش همینطور ادامه داد و داد و داد.....
سر میز ناهار همه گرد اومدیم....پدر و مادر و برادرش....دایی جان و خودش و من....نا نا هم گیج ویج هی میرفت و میامد......پیرزن بینوا یکم مریض احوال بود و مشاعرش گهگاهی درست کار نمیکرد.....
شازده بلند شد نا نا رو تو بغل گرفت و باهاش عبری صحبت کرد و اروم اورد نشوندش کنار خودش ...یکم که گذشت نا نا برگشت سمتش و گفت : مرال رو نیاوردی؟؟؟؟؟
حس کردم دارن منو میکشن سمت سقف.....انگار یک طناب دور گردنم انداخته باشن....غذا کوفتم شد...چنگال تو دستم چرخید.....
صدای شازده : دفعه دیگه میارمش نا نا....نگاه کن...این بار پوم پوم رو اوردم....ببین...
نا نا نگاهم کرد و بعد با هیجان گفت : نرگس بانو خوبی جونم؟؟؟ دخترت کوشش؟
قشنگ معلوم بود منو دوست داره.....ولی حواسش یکم قر و قاط میزد......منو مادرم میدید....دیشب بهتر منو شناخت.حواسش جمع تر بود.....
حس کردم مادرش منتظر...هی این دست اون دست میکرد....صدای شازده : مامان قرار کسی بیاد؟
صداش : هوم؟؟؟ اره .قرار بود...ولی خوب انگار دیگه نمیان.....
حرفا تیکه تیکه و تلگرامی بود...پدرش سعی داشت خاطرات خوب کودکیو زنده کنه...ولی دیگه برای من جذاب و خوب نبودن...شازده دوبار زد به دندم...و من به زور لقمه ها رو فرو میدادم.....با چشم داشت ازم میپرسید چی شده؟ ولی من چی میتونستم بهش بگم؟؟؟؟؟
با صدای زنگ باغ همه چرخیدن.....مادرش مثل فنر از جاش پرید...که وای امدن....برگشت سمت خانم کارگری که هی میرفت و میامد گفت چند تا بشقاب اضافه کن....زود باش......
صدای احوالپرسی و خنده از تو سالن.....
قاشق از دست شازده رها شد ....با لحن تندی به مامانش گفت : چیکار کردی؟
صدای مادرش: بهتره خونسرد باشی عزیزم....کاری که باید رو کردم.....
گیج شده بودم......نمیدونستم چی شده.....صدای شازده : پاشو.ما میریم......
خودم مونده بودم چی بگم که مادرش گفت : هیچ کجا نمیرید.....بشین دخترم.....
کم مونده بود شازده داد بزنه.مشتشو کوبید روی میز.....
دیگه مهمونا امدن داخل...دیر شد برای هر اقدامی......
برگشتم....این دیگه از ظرفیت من زیادی بود....مرال و خواهرش ....هر دوتاشونو از روی عکسایی که ازشون دیده بودم شناختم.....مرال با مرالی که تو مهمانی چند سال پیش دیده بودم خیلی فرق داشت.....خیلی....قبلا مو مشکی بود و بسیار برازنده و زیبا .....اما الان.....
خنده و جیغ و احوالپرسی...صدای مادرش : عزیزم خوش امدید.چرا دیر کردی جونم؟؟؟؟؟؟؟
صدای خنده و شیطنت مرال : ماشین پنچر شد...ما هم هی منتظر یکی بیاد درستش کنه.....وای.کم مونده بود خودم دست به کار بشم...مندی تلفن کرد امداد خودرو.......
ساپورت گل گلی با کفشای نایک و پلیور سفید رنگ....موهای بور شده و لبهای پروتز و بینی عملی....ازون تیپ دخترای پلاستیک امروزی...هر دوتاشون ......حال بهم زن....لوس و پر افاده .....خواهرش تقریبا خودشو تو بغل داداش شازده ول کرد و رو پاش نشست.....مرال خیلی گرم با شازده روبوسی کرد.....من شادیو تو صورت شازده دیدم....صمیمیت....و اون حس نزدیکی.....چیزی که دیدم هیچ وقت موقع دیدن من تو چشماش ندیده بودم......حتی نتونست جلوی من تظاهر کنه.......
مرال با هیجان با من دست داد و مادر شازده منو بهش پوم پوم معرفی کرد...همون دوست قدیمی پسرش....و اینکه تازه پیدام کردن و خیلی خوشحالن......
مرال با گرمی منو بغل کرد......حتی منو نمیشناخت.....من دوست پسرشو میشناختم و او دوست دختر شوهر سابقشو نمیشناخت......حس خفگی و استیصال و عذاب باهم بهم هجوم اورده بود.....به زور خودمو نگاه داشته بودم...من کجا.اینا کجا......
یک ریز حرف میزد.....خیلی پر انرژی .خیلی شاد......خیلی با انگیزه.....از همه چیز و همه جا......با مادر و پدر شازده بیش از اندازه یکی بود....بهشون میگفت مامان بابا....دایی جان خیلی باهاش کل انداخت که چرا دیشب تو مهمونی نبودی؟ چرا نیامدی؟ جات خالی......
و صداش : رفته بودیم ویلای یکی از بچه ها...وای دایی جون خیلی دلم میخواست بودم....ولی دوستم حالش خیلی بد بود......باید میرفتم اونجا......
حرفاشون تو گوشم چرند و پرند میامد.....اصلا متمرکز نبودم....غذا جلوم موج میزد......وجود من اونجا کاملا اضافی بود.....وقتی به زبون خودشون حرف میزدن من دلم مرگ میخواست....لحظات سنگین.....سخت.....دیر میگذشت....
اینقدر با اشتها غذا میخورد انگار از قحطی امده......
شازده باهاش شوخی میکرد...بهش تیکه مینداخت....و اونم به شازده..انگار دو تا دوست قدیمی.....
یکهو برگشت سمت من و گفت : پس شما پوم پوم.. را را هستید......
خدای من.....پس اسم را را اسم شازده بود.....زیر عکساش بارها خونده بودم.....زیر پستای اینستا......پس را را ....جناب دوست پسر من بود.....مرده شور جفتتونو ببرن که همه رو به اسم رمز و مخفف صدا میکنید.....واسه همه اسم میزارید.....
نمیتونستم تظاهر کنم که خوشحالم از حضور در اونجا...احساس غربت میکردم شدید....
خودم: بله....
شازده دستشو اروم گذاشت روی پام و فشار داد.....برگشتم نگاهش کردم..به روم لبخند زد و گفت : عزیزم ازینا بخور..خیلی خوشمزن.....
حمایتشو دریافت کردم....چیزی که باید و ضروری بود.....دستمو بردم کنار دستش.....گره خوردن بهم....محکم دستمو فشار داد.....و نگاه داشت....با دست چپ تیکه های گوشتو میگذاشتم تو دهانم...مزه اب میداد....هیچی نمیفهمیدم.....
صدای مرال تو گوشم مثل صدای زنگوله بود....زنگوله بز بزی...توطویله.....بز بزی شیطونترین بود تو گله.....زنگوله بهش بسته بودن که اینور اونور میره گم نشه...پیداش کنن...همیشه هم در حال بدو بدو....زنگولش تکون میخورد.....حالا مرال مثل بز بزی......یک لحظه اروم نمیگرفت....کل مجلسشو تو دستش داشت.....ناخنهای کاشته بسیار شیکش.....دستای بسیار جوونش.....خیلی به سنش میخورد 23 ..25 سال بود...اصلا گذر عمر روی صورتش زخمی نگذاشته بود....یک دختر مرفه بدون درد.....همونی که همیشه دیده بودم و دربارش شنیده بودم.خواهرش از خودش لوس تر و شیطون تر....زنانه تر....روی پاهای پرهام جا خوش کرده بود و حتی لقمه دهان هم میگذاشتند....حرکاتشون جلف و مسخره بود....پرهام دوست دختر نداشت.....و من دیشب شاهد مستیش بودم کنار دختران فامیل...ولی با هیچ کدامشون حتی تو مستی اینطوری شوخی نکرده بود.....رابطش با ماندانا یا همون مندی زیادی نزدیک بود.....
دنیای من از دنیای این خانواده هزار سال فاصله داشت.....به دستای خودم نگاه کردم....ناخنهای بلند خودم..که با یک دیزاین ساده لاک زده شده بود....دستای من دستای یک دختر جوون نبودن.....دستای یک دختر کاری و زحمت کش بود که تو تمام این سالها برای حفظ موقعیت و برگردوندن اعتبار خانواده تلاش کرده بود....
نفس عمیق کشیدم..دستمو فشار داد و اورد بالا روی میز.....و بوسید.....
صحنه بوسیدن از چشمای تیزبین مرال مخفی نموند....برای یک ثانیه صداش قطع شد...خیره جفت به جفتمون و بعد گفت : شما دوتا کی همدیگرو پیدا کردید؟ چطوری؟
چه زود دوباره صمیمی شدید......
کاملا معلوم بود گیج شده.....همون لحظه فهمیدم این خواست مادر شازده هست برگشتن این دوتا کنار هم.......ولی شازده؟؟؟؟؟ نمیدونم....نمیدونم.....
صدای شازده : خیلی وقته.....فقط از دیشب فهمیدیم که پوم پومه.....
جیغ مرال......
چشمام گرد شد....این دختر دیوانس.....
صداش : تو .....تو ......شوخی میکنی.......تو که آنی نیستی.....هستی؟؟؟؟؟
گیج شدم....این اسم رو فقط و فقط شازده به من میگفت...این اسم سالها بود از خاطرم پاک شده بود و گهگاهی فقط و فقط شازده تو گوشم زمزمه میکرد و حالا میدیدم مرال به حراجش گذاشته......او منو میشناخت.....
صدای شازده : اره پس فکر کردی کی میخواد باشه؟؟؟؟
مرال : عزیزممممم.....وای....تو چقدر نمکدونی....
خودم: ممنون جونم البته نه به اندازه شما....
خندید.....و خیلی گرم گفت : وای......خیلی عجیب.اینهمه سال همدیگرو میشناختید و واقعا نمیدونستید دوستای بچگی هستید؟؟؟؟
صدای مادر جان : یکی تعریف کنه ما هم بفهمیم.....آنی کیه؟ عزیزم بچه ها همش 6 ماه باهم دوست شدن.....
صدای خنده مرال : مامان...عزیزم....6 ماه.؟؟؟؟ ببینم شما دو تا گفتید 6 ماه باهم دوست شدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صدای شازده: دروغ هم نیست....ما 6 ماهه همدیگرو دیدیم و رابطمونو جدی شروع کردیم....
صدای خنده مرال ....قهقهه میزد ......
مامان شازده خیره شد به جفتمون....
مرال جوری داشت داستانو میچرخوند که مادر شازده مشکوک و بدبین بهمون نگاه کرد.....
شازده : مرال بپا خفه نشی....
مرال : پس دوست دختر مرموز و جذابت آنی خودمون بود....چرا بهم نگفتی؟ حالا هم که پوم پوم از اب درومده....وای میشه از روش فیلم ساخت.....انگار ابر و خورشید و فلک در کارند تا شما دو تا رو بیشتر بهم قالب کنن....
صدای شازده : نیازی نیست دنیا کاری کنه....ما با هم خوشیم عزیزم..در ضمن اینقدر که سامی مرموز بود آنی نبود...سامی چرا نیامد؟ میگفتی بیاد.خوش میگذشت.....
صدای مامان شازده : شما چند وقته همو میشناسید؟؟؟؟؟
شازده: مامان مگه مهمه ؟
مامانش : اره ....خیلی.....
مرال خودشو انداخت وسط و گفت : به گمونم از سال 84.....شایدم 83 ..اره عزیزم؟؟؟؟ اوه....مامان این دوستی ریشش خیلی قدیمیه....دیگه قطور شده...وای جونم.....
نفسم تنگ شد.مرال همه چیزو میدونست؟؟؟؟؟؟
مامان خانم عصبی شد...برگشت سمت جفتمون....نگاه خصمانش .....
خواستم حرفی بزنم که شازده گفت: مامان....اینطوری نگاه نکن...مرال خودت میخوای توضیح بدی یا من بگم؟؟؟؟
صدای مرال : اوف...مامان....البته سوتفاهم نشه....این دوتا دوستان نتی بودن....وبلاگ نویسی....و بعدش هم شریکای تجاری شدن از راه دور....همچین دوستی خاصی نبود....ولی خوب را را خیلی خیلی آنی رو دوست میداشت همیشه.....
زهرشو ریخت.....
مامان شازده دیگه داشت با چشماش .چشمای منو درمیاورد....
مونده بودم وسطشون....آش نخورده و دهان سوخته....
شازده: مرال...عزیزم....شما درست میگی...من انی رو همیشه دوست داشتم....خیلی برام عزیز...و خیلی خوشحالم که باهاش شروع کردم و الان که فهمیدم پوم پومه...یک جورایی همونی شد که باید..راستی ..با سامی از کی اشنا شدی؟ سال 82؟؟؟؟؟
مرال تقریبا خفه شد..لبخند روی لبهاش خشکید....
مامان شازده با تعجب برگشت سمت مرال.....
مرال به زور لبخندی زد و گفت: اوم...خوب....مامان رارا خوب گفت....دوستیای همینطوری بود....من و سامی هم همون وقتا تو اطریش اشنا شدیم...تو یک نمایشگاه....خود رارا هم بود....اره....ریشه دوستی ما هم قدیمی شده....
من.....پدر شازده....دایی جان....پرهام...همگی کم مونده بود بپوکیم از خنده....
صدای پدر جان: بچه ها...غذاتونو بخورید...خانم بهتر نیست از شخم زدن گذشته دست برداری.مرال عزیزم....دفعه دیگه سامی رو بیار.....
ته دلم اروم گرفت...شازده کاری که باید میکرد رو کرد.....
پرهام نتونست جلوی خودشو بگیره....و حتی مندی.هر دوتاشون به قهقهه و شوخی و خنده....صدای پرهام بریم راند دوم....فعلا به گمونم مساوی شدید...
صدای مرال : پرهام خفه میشی یا بگم مندی خفت کنه؟
صدای خنده جفتشون.....
بحث و گفتگو ها تبدیل شد به جوک و شوخی..... من وسط یکی از مدرن ترین ارتباطات جهانی گیر افتاده بودم.عروس سابق با خواهرش امده بودن و همچنان بخشی از خانواده بودن....تازه یک جورایی خانواده طرف اونا بود ...انگار شازده گناه کبیره مرتکب شده باشه.....با غذام بازی میکردم.کاش زودتر برمیگشتیم...کلی خوشی صبح تا حالا به دهانم زهر شده بود..زخمایی که مادرش زده بود بدجور جاش درد میکرد...
دوستشون نداشتم.....اصلا دلم نمیخواست بمونم تو جمعشون....احساس میکردم همه ابراز علاقشون بهم به عنوان یک دوست قدیمی خانوادگی متظاهرانه ودروغین...چطور دلش میامد اینطوری دلمو بشکنه و عروس سابقشو بیاره بنشونه جلوم....در حالیکه میدونست من با پسرش خیلی خیلی نزدیکتر از این حرفا هستم.....
بلاخره ناهار تموم شد.....تو مبلای راحتی فرو رفته بودیم.....هر کسی از هر دری صحبت میکرد....مرا ل امد سمتم....خدا به دادم برسه.شازده کو؟؟؟؟؟
میخواستم بلند شم بزنم به چاک که مرال نشست روی دسته مبل و گفت : مزاحمم؟
خودم زور زورکی لبخند زدم و گفتم : نه خواهش میکنم.....
نگاهش کاملا نگاه از بالا به پایین بود....میتونستم ببینم داره لباسهامو قیمت گذاری میکنه..کفشمو چک میکنه...یا ارایشمو با ارایش خودش مقایسه میکنه.....
میدونستم از خانواده ثروتمندیه...خیلی ثروتمند...لباسهای اصلش احتمالا همگی از فروشگاههای معتبر تو لندن و پاریس خریداری شده بودن.....
با صدای پر از ناز و عشوه گفت : اینهمه سال پس کجا بودی؟ جدی جدی 6 ماهه با هم هستید؟....
نشست روی مبل کناری .حالا یکم ارمتر گفت: هیچ میدونستی منم یکی از طرفدارهای وبلاگت بودم؟؟؟؟؟ منم میخوندمت....
نگاهش کردم.....جوابی نداشتم بهش بدم .....
ادامه داد : یادمه یکبارم تو یک مهمونی همو دیدیم....مهمونی خانواده صولتی...اره؟؟؟؟ با دوست پسرت بودی.....دکتر صداقت؟؟؟ اوهوم؟ دوست پسر گردن کلفتی داشتی.....چی شد ؟ خیلی ها شما رو مثال میزدن..میگفتن بزودی ازدواج میکنید.....
بازم سکوت کردم.....
صداش: چی شد پس ؟
خودم: نشد ...
خندید و گفت : مختصر مفید جواب میدی....
لبخند زدم ....
صداش : هوم...حیف.بهم میامدید...
با خودم فکر میکنم این دختر دقیقا دنبال چیه؟؟؟؟؟
صدای مادر شازده : دکتر صداقت خودمون؟؟؟؟؟
شوک شدم....مادرش داشت گوش میداد؟
صدای مرال : اره....
صدای مادرش : عزیزم.جدی جدی با دکتر صداقت نامزد بودی؟
خودم: آآآآآ .....نه دوست بودیم....یک مدتی.....
صدای مرال : عزیزم....تو اون مجلس حلقه دستتون بود....
نفسم تنگ شد...دختر عوضی منفور بدجنس خبیثثثثثثثثث......
خودم: یک مدت خیلی کوتاه.....بعد باهم به توافق نرسیدیم.....مثل شما دوتا...که الان دوستید.....رابطه همینه.....یک روز خوش و روز دیگر ناخوش....
صدای مادرش: وای دکتر صداقت سهام دار بیمارستان خاتم نیست؟؟؟؟ عزیزم....چطور باهم به توافق نرسیدید؟ اون که خیلی پسر متشخص و خوبیه....از خانواده بسیار اصیل.....اگر انقلاب نمیشد مادرش یکی از وزرای کشور میشد.....اینا چند نسلشون درباری بودن....وای چه موقعیتیو از دست دادی......
نفسم تنگ شد.....هاج و واج نگاهش کردم.....
صدای مرال : مامان هنوزم ازدواج نکرده...یکی از بچه ها میگفت بعد از اینکه نامزدیش بهم خورد به کل با هیچ کسی دیگه جفت نخورده.....تو رو میگفتن عزیزم.....انگاری بدجوری اقای دکتر میخواستت....خوب .اینهمه سال باهم بودید.....خیلی راحت میگی با هم به توافق نرسیدید.....
کلافه شده بودم...دوتاشون منو محاصره کرده بودن و چرند میگفتن بدون دونستن حقایق.....
خودم : خوب زندگی همینه....چی باید بگم؟؟؟؟ به قول قدیمیا قسمت نبود....
صدای مادر : ای جان ...ببینم جناب سرهنگ اونزمان تو قید حیات بودن؟
خودم حسابی خسته ازین بحثا : بله و به شدت از تصمیم من حمایت و پشتیبانی کردن.....
صدای مادر جان: خوب البته بایدم حمایت میکرده...تو دخترشی.....ولی عزیزم...ببین من الان چرا سر بچه ها حرص میخورم.....ببین این دو تا رو ...سر هیچی گفتن میخوان جدا بشن....ولی همدیگرو خیلی دوست دارن....یک روز عقلشون میاد سر جاش.....
صدای خنده مرال : مامان حرفا میزنیا.....رارا بشنوه دیگه نمیاد اینجاها ...
صدای مادر خانم: بزار بشنوه...بیخود میکنه.....تو هم اون سامی رو بزار کنار....چیه غول بیابونی.....
صدای خنده مرال : وای نگو مامان.خیلی پسر خوبیه.....واسه من جونشم میده.....
خودم: اره گناه داره...بیچاره روی دستش اسم شما رو هم که خالکوبی کرده...حتما خیلی روت حساب میکنه..
مرال رنگ به رنگ برگشت سمتم و گفت تو میشناسیش؟
خندیدم و گفتم اره....تو چند تا مهمونی دیدمش.....پسر خوبیه....از خانواده خوبیه...اتفاقا پدر بزرگ سامی هم درباری بوده...مگه نه؟ الان هم تو سیستمن....گردناشون کلفتتر هم شده.....
این با تاکید گفتم.....دوزاری مرال افتاد و گفت : خوب اره...سامی اوضاش خیلی خوبه...پسر با لیاقتیه...حالا تا ببینم چی میشه....
مادر خانم یکم مهربون نگاهم کرد و یهو جدی پرسید چرا با دکتر به توافق نرسیدی؟ اصلا چند وقت با هم بودید؟
خیلی سوالشو خاص پرسید و هیچ اثری از خباثت و بدجنسیش نبود....
خودم: 5 سال...و خوب.....یکم داستانش طولانی.....
صدای مادر خانم: ما وقتمون بسیار.....بگو جون دل...میخوام بدونم چی باعث شده بعد از 5 سال یک همچین ادم پر پر پیمونه ای رو بگذاری کنار.....این دو تا که منو دیوانه کردن و اخرش یک دلیل درست و درمون ندادن....امیدوارم تو دلیلت خوب و موجه باشه.....
دیدم هر چی بخوام بپیچونم نمیشه.....خیلی خونسرد و با ارامش گفتم : خلاصش میکنم ....یک روز سرزده رفتم اپارتمانش...کلید داشتم....رفتم داخل و ایشون یک جلسه خصوصی داشتن با یکی از همکارانشون تو تخت خوابمون.....
جفت خانوما با چشمای گشاد و حالت گیج نگاهم کردن.....
خودم: به گمونم دلیلم موجه بود .نه؟
صدای مرال : پس راست میگفتن که دکتر گند زده.....ای وای.....
صدای مادر جون : وای عزیزم....چی کشیدی.....جان جان.....
دوباره امد بغلم کرد.....من دلم نخواد یکی اینقدر منو بچلونه کیو باید ببینم؟؟؟؟؟
هر چند حس خوبی بود خیلی مادرانه بغلم کرد....با اینکه زن بدجنسیه و خیلی وقتا نیش میزنه ...در کل حس مادرانه خاصی داره....دروغ چرا...اون لحظه دلم میخواست ولم نکنه.....یادمه وقتی دکتر اون بلا رو سرم اورد.....هیچ کسی نبود بغلم کنه...هیچ کسی نبود دلداریم بده.....تنها و خیلی تنها ساعتها وسط خیابانها قدم میزدم ...و به پدرم جرات نداشتم بگم چی دیدم......فقط گفتم باهاش تفاهم ندارم.....حلقه رو پس فرستادیم.....
صدای مادر خانم: پدرت کاری نکردن؟؟؟؟؟ جناب سرهنگی که من میشناختم راحت رد نمیشد از این قضیه.....
خودم: بابا هیچ وقت نفهمیدن....هیچ کسی نفهمید.....اگر میگفتم اتفاقات بدی میافتاد....خانواده ها خیلی بهم گره خورده بودن....چند تا وصلت و شراکت و دوستی.....اصلا درست نبود.....فقط گفتم تفاهم نداریم و مرتب بحثمون میشه.....
حتی مرال جیغش درومد : باید میگفتی...میگذاشتی پدرشو دربیارن....مردک بیلیاقت...
صدای مادر خانم: نه....کار عاقلانه ای کرده....مرال جون تو جناب سرهنگ رو نمیشناختی....لب تر میکرد میتونست بده گردن دکترو بشکنن...دختر خوشگلم..چی کشیدی...چطور دکتر به خودش اجازه داد اینکارو بکنه؟ چطور جراتشو کرد؟؟؟؟ اونم با تو؟؟؟؟؟
سکوت کردم و خودمو لوس تو بغلش فشار دادم..جام خوب بود اون لحظه.....
گوشی مرال ویبره رفت .هیچان زده از جاش پرید : جووون...باغ لواسونم.....
و بلند شد رفت اونور که راحت بحرفه.....کلی قربون صدقه.....قشنگ معلوم بود سامی....
مادر خانم بلند گفت : به سامی بگو اگر میخواد بیادش......
برگشتم خیره نگاهش کردم....هاج و واج .....یعنی چی؟ اون که مرال رو هنوز میخوادش.....
اصلا درکشون نمیکنم.....گاهی سردن.گاهی بدجنس...گاهی گرمن....گاهی دوست.....گاهی دشمن....کلا زیادی پست مدرنن....
یکم خوبن...یکم بد....

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

دانلود آهنگ جدید